تبليغاتX
NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼!!┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼!!┼●:::

احرار
میلاد با سعادت کریمه اهل بیت فاطمه ثانی

حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر

بر همه شیفتگان اهل بیت  بویژه دختران مسلمان

مبارکباد

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
نامه آیت الله محمد حسین بهجتی به فرزندش

دلم میخواهد چون ستاره بر لب بام هستی  بدرخشی و چون کهکشان از افقهای بلند بتابی.

دلم میخواهد چون صدف پر گهر  اما خاموش باشی.

در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

غوطه در اشک بزن کاهل طریقت گویند

پاک باش اول و پس دیده بر آن پاک انداز


ادامه مطلب
+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
بسمه تعالی

اقرا بسم ربک الذی خلق

مبعث پیام آور وحی     پیامبر نور و رحمت     خاتم الرسل محمد مصطفی مبارکباد

داستان واره مبعث در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |
عشق الهی
یک شبی مجنون نمازش را شکست       بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود    فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                     پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟         بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

جام لیلا را به دستم داده ای               وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی               دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن          من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                     این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                   در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                    من کنارت بودمو.....نشناختی؟

عشق لیلا در دلت انداختم                    صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد                   گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت                غیر لیلا بر نیامد از لبت

روزو شب او را صدا کردی ولی             دیدم امشب با منی گفتم  بلی

حال این لیلا که خوارت کرده بود         درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم            صد چو لیلا کشته در راهت کنم 

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |

بنام حضرت دوست

در کوی تو مستانه می افتم و می خیزم

دلداده و دیوانه می افتم و می خیزم

من مست و پریشانم مینالم و می مویم

مدهوش ز پیمانه می افتم و می خیزم

تا آنکه ترا یابم می گردم و می جویم

پس بر درآن خانه می افتم و می خیزم

چو شمع شب عاشق میسوزم میگریم

از عشق چو پروانه می افتم و می خیزم

گر دست دهد روزی تا خاک رهت گردم

در پای تو جانانه می افتم و می خیزم

گفتی که زجا بر خیز در ملک عدم بنشین

زین روست که مستانه می افتم و می خیزم

من مست قدح نوشم از چشم تو مدهوشم

سلانه به سلانه می افتم و می خیزم

دیوانه رویت من چون گرد به کویت من

ای دلبر فرزانه می افتم و می خیزم

باز آی و گرنه  می  هستی زکفم گیرد

اینسان که بمیخانه می افتم و می خیزم

شعر از حمید مصدق

 

 

 

 

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
یامقلب القلوب والابصار

                      یا مدبر الیل والنهار

                                         یا محول الحول والاحوال

                                                        حول حالنا الی احسن الحال

سال نو گشت به یاران کهن مژده دهید

                                         که بهار آمد وگل آمدو باغ آمد و عید

فرا رسیدن عید سعید باستان نماد یکسال بزرگ شدن

و یک سال نزدیک شدن به مرگ این حقیقت جاودانگی

نمادی از یک سال کسب علم و تجربه بر شما تهنیت باد

وقت تحول است و نو شدن...........

وقت دگر باره متولد شدن.........

وقت فراموشی گذشته...........

و امید به آینده.......

و این سخن از من به تو.............

برنده آن کسی است که به گذشته نگاه کند اما با گذشته زندگی نکند

به آینده نگاه نکند  اما با امید به آینده زندگی کند

بنا بر این لحظه لحظه های زیستنت تو ام با شادی و امید

غنچه های لبانت معطر به عطر لبخندو

جای جای قلب مهربانت مملو از عشق باد

یک عشق خدائی

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 3 بعد از ظهر |

بنام خدای رحمان

رحلت جانسوز نبی مکرم اسلام  اشرف مخلوقات حضرت محمد مصطفی(ص)

و شهادت سبط اکبرش حضرت امام حسن مجتبی (ع) را تسلیت عرض مینمایم

           در روز بیست و هشتم صفر سال 11 هجری قمری در مدینه منوره  خاموشی گرایید   که از فقدان نور وجودش ظلمت جهل و تباهی دامنگیر اجتماع بشری شده نوری به است  آری رحمت اللعالمین در سن 63 سالگی

چشم از جهان فرو بست  و ارتباط وحی الهی منقطع گردید و مسلمانان را در غمی بزرگ و ماتمی سترگ فرو برد

بنا به حدیث شریف حضرت امام رضا (ع) که فرمود     مامنا الامسموم او مقتول  

معلوم میگردد که آنحضرت نیز به درجه رفیع شهادت نائل آمد

رسول مکرم اسلام از فعالیتها ئیکه برای بدست گرفتن زمام امور مسلمین و قبضه خلافت انجام میگرفت آگاه بود و از این رو برای پیشگیری از انحرافات در آینده تصمیم گرفتند سند مکتوبی برای آینده جانشینی به یاد گار گزارند تا دیگر هیچگونه بهانه ای وجود نداشته باشد و برای آخرین بار تکلیف را روشن و امت اسلام یکپارچه بماند.

پیامبر خدا این آخرین سفیر الهی و خاتم رسولان در آخرین لحظات عمر با برکت خود که در بستر بیماری بود قلم و کاغذ طلب کردندتا آخرین جملاترا به یادگار گزارند اما متا سفانه عمر فریاد زد و ننگ بار ترین کلمه تاریخ را بر زبانش جاری کردکه جامعه و امتی  را از مسیر هدایت منحرف کرد آری ننگ بار ترین و پست ترین کلماتش که گفته   (دعوه ان رجل لیهجر حسبنا کتاب الله ) رهایش کنید همانا این مرد هذیان میگوید کتاب خدا مارا بس است .

در آن جمع در کنار بستر پیامبر اسلام که به اصطللاح به عیادت آمده بودندعده ای به حمایت از عمر بر خاسته و حرفهای ننگینش را تایید کردندو عده ای به مخالفت برخاستند نزاع و کشمکش بالا گرفت که آنحضرت به بیشرمان و تشنگان قدرت فرمودند از نزد من خارج شویدو نزاع و در گیری در نزد من سزاوار نیست.

آیا این بو مراعات حال کسی که برای ادای رسالتش رنجها کشید و دشنامها شنید سختیهارا تحمل نمود کسی که قران در باره اش میگوید (وما ینطق علی الهواو ان هو الا وحی  یوحی )پیامبر هرگز با هوای نفس سخن نمیگویدو سخنان او چیزی جز وحی نیست.

اری همین تشنگان قدرت و هوا پرستان پس ار تحال رسول مکرم اسلام در حالیکه مولای متقیان حضرت علی(ع)پسر عم و دامادش مشغول تغسیل و تدفین بدن مطهر آن حضرت بود عده ای از سران و سیاستمداران مهاجر و انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و با مجادله و منازعه بر سر جانشینی آن بزرگوارمشغول بودند

که در این معرکه عمربا زور و تزویر و غلدری برا جانشینی ابو بکر بیعت گرفت و اولین انحراف در دین آغاز شدو اتش فتنه در بین مسلمان روشن گرد ید که زبانه های آن در تاریخ دین جاری گردید و از آنزمان تا کنون هر لحظه پر شعله تر و سوزنده تر و هولناکتر در بین جوامع ظهور و بروز دارد.

پس از آرامش روح توحیدی پیامبر در جوار توحید دسیسه هاو بی حرمتی هابه بیت وحی آغاز شدو آتش فتنه های عمر در سقیفه با لا گرفت در حالیکه پیامبر بزرگ اسلام فرموده بود   (انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله عترتی)پس ار ارتحالش کتاب الله را تفسیر به رای کردند و عترتش را مورد حمله قرار دادندتنها یادگار آن حضرت سیده زنان عالم که پیغمبر دستش را میبوسیدرا به شهادت رساندند حدیث ولایت را معنی انحرافی کردندکه رسول خدا فرمود( من کنت مولا فهذا علی مولی) علاوه بر اینکه حقش را غصب کردند فرق نازنینش را در محراب عبادت شکافتند.

زبانه های آتشی که در کنار بستر پیامبر(رحت اللعالمین) روشن شده بود بر افروخته شد درب خانه اهل بیت علیها سلام را سوزاندو با درب نیم سوخته پهلوی دختر پیامبر را شکستند ام الائمه را مجروح و فرزندی که در جنین داشت را به شهادت رساندند.

جنک نهروان با آتش افروزیهای سقیفه به مولای متقیان تحمیل شد

گمراهی امت اسلامی از آتش فتنه های عمر در کنار بستر پیامبر به اوج رسیدو آتش بر افروخته آن که زبانه هایش علی (ع) راخانه نشین و در محراب عبادت شهیدو فاطمه را شهیده و محسن را شهید و در ادامه ظلم هائیکه بر سبط اکبر رسول مکرم اسلام امام حسن مجتبی(ع) کردنددر نهایت انحضرت را مظلومانه به شهادت رساندند  جنازه مبارکش را تیر باران کردند.

زبانه های آتش بر افروخته شده در کربلا نیز زبانه کشید و در روز عاشوراپس از شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در خیمه های حسینی  افتاد و اهل بیتش را آواره بیابانها نمودو از فتنه همین آتش است که امامان معصوم علیهما السلام را یکی پس از دیگری به شهادت ساندند.

اگر جامعه اسلامی امروز از درک حضور آخرین منجی محروم است همه از کجراهه ها و انحرافاتی است که پس از رحلت پیامبر اسلام(ص)در مسیر بشریت قرار گرفت.

آری پس مانده های آتش بر افروخته شده در تاریخ اسلام موجب زایش وهابیت  و القاعده و هزاران کروههای منحرف شده که امروز طرفداران اهل بیت علیهما السلام را واجب القتل و زیارت قبور ائمه هدی  را شرک میدانند.

آری سقیفه نشینام انحراف در دین ایجاد کردند و مانع هدایت جامعه اسلامی به سوی کمال شدندو امروز تمامی ظلم هائی که بر بشریت میرود از کجراهای همان راه پلید است

حادثه اخیر غزه از حاصل همان اتش است که جامعه اسلامی را از راه واحد منحرف   نموده و مسلمانان را اهدوهناک نمود.

   بر گرفته از سایت وزوار

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

ایام سوگواری سید و سالار شهیدان

 

 حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)

 

و هفتاد و دو تن از یاران با وفیش بر

 

 همه عاشقان عصمت و طهارت

 

تسلیت باد.

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

عید قربان

         عیدسر سپردگی و بندگی خداست

             عید نزدیک شدندلهائی است که به قرب الهی رسیده اند

             عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو

             عید رهائی از بند نفس

             عید آزادگی از خود و خودیت

             عید بریدن از هرچه عیر خدا 

             عید شتافتن به سوی معبود

عید قربان ریشه در دوران ما قبل تاریخ بشر دارد. انسانهای اولیه در

 

دورانهای نو سنگی و پارینه سنگی و ما قبل آن حتی زمانی که از

طبیعت ما ورای خوداطلاعاتی نداشته اندبرای بدست آوردن ترحم

خدایان دست به قربانی کردن حیوانات و حتی انسانها  می زدند.

این رسم نزد همه ملل و ادیان با شیوه خاص و اسامی خاصی وجود

 داشته است و این سنت دیرینه بشری د ر دین اسلام پذیرفته شده است.

حضرت ابراهیم در دورا ن پر از فراز و نشیب در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.
بر گرفته از وبلاگ وزوار

+ هک شده توسط BlacK CeRiPtOn احرار در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM